bimahdiیکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵

دل نوشته های غمگین فقر و نداری ۳


دل نوشته های غمگین فقر و نداری جدید 94

دل نوشته های غمگین فقر و نداری ۳

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

به چه می اندیشی دخترکم

به فقر ونداری….؟

به عروسک نداشته ات یا به شکلات یا لباس نو…

یا اینده در ابهامت؟

نه به نان می اندیشی که امشب با ان سیر شوی

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:

– پدر سگ،مگه این شام چه عیبی داره که لب نمیزنی؟نمک به حروم!!!

پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود از پای سفره به گوشه ای

خزید و سر به بالین نهاد.

– صبح فردا وقتی غذای پسر در بقچه پدر جای می گرفت پسرک دانست امروز بابا صبحانه

دارد، وچشمانش از شادی تر شد…

 

 دل نوشته های غمگین فقر و نداری ۳ (۱)

Unknown

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

ﻟﺮﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺑﻮﯼ ﻋﺮﻕ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﺩ
ﺿﺮﺑﺎﻥ ﻗﻠﺒﺶ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﯼ ﻗﺒﻞ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺒﻮﺩ
ﺑﻮﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺶ ﻧﯿﺰ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺑﯽ ﻣﯿﻠﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﻮﺷﯿﺪ.
ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺧﺸﻢ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﺪ ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭﺵ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﯾﺪ
ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎ ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺑﯽ ﺣﺎﻝ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﺭ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﮐﻔﺸﺶ ﺭﺍ ﺑﭙﻮﺷﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﭽﻪ ﺍﺕ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺮﻩ!

دل نوشته های غمگین فقر و نداری ۳ (۲)

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

دل نوشته های غمگین فقر و نداری ۳ (۳)

 روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ … نه

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

مرد هی به ساعت مغازه ای که جلویش نشسته بود نگاه می کرد عقربه های ساعت  خیال نداشتند حرکت کنند ساعت ۱۰٫۴۵ شب را نشان می داد پاهایش بی حس بودند نمی خواست به خانه برود مانده بود میان افکارش. حتی صدای دختر بچه ای را که چند بار گفت آقا روروکم را از زیرپایتان میدید، نشنید که با نهیب پدر دختر به خود آمد: آقا ببخشید حواسم نبود مرد جای پسر اش را داشت با تلخی گفت آخه پیر مرد شب جلوی مغازه نشسته ای که چه شب عیدی بلند شو برو خونه پیش زن وبچه ات پیرمرد دیگر صدا غرغر کردن مرد را نمی شنید حتی دختر را که رفت و از پشت اش روروک اش را برداشت ندید به دختری که در خانه منتظراش بود فکر میکرد. و به چیزی که  صبح ازش خواسته بود…

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
داستان فقر داستان بلندی است..

فرقون خاک رو بردار ! هیشکی نمونه بیکار !
قانون اینجا اینه ، قبل خروسا بیدار !
باید همیشه دود کنه ، دودکش کوره پز خونه
هر کسی کم کاری کنه ، اضافه کاری مهمونه

آجرپز کوچیک ما ، هش تا خزون رو دیده بود
جای گچ و تخته سیاه به خاک رس رسیده بود
قالبای چهارتتایی تو دست اون ، جا نمی شد
مثل ستاره دختری تو دنیا پیدا نمی شد
جز یه مادربزرگ پیر همدم دیگه یی نداشت
از سر صب تا بوق سگ ، آجر تو کوره ها می ذاشت
شبا توی آلونکش رؤیاهای قشنگ می دید
خواب کلاس مدره ، خواب توپ سه رنگ می دید
اما صبا تو گوش او صدای آدم بده بود
به جای زنگ مدره ، دوباره اون عربده بود :
دل نوشته های غمگین فقر و نداری ۳ (۴)

باید همیشه دودکنه دودکش کوره پز خونه
هر کسی کم کاری کنه اضافه کاری مهمونه

یه روز سرد ، تنگه غروب ، گریه امانش رو برید
قصه ی ناتموم اون ، به برگ آخرش رسید
خسته بود از آجر و خاک ، خسته بود از خواب دروغ
خسته بود از ادمهای مرده ی این شهر شلوغ…….
کارگر قشنگ ما ، حسابی غمگین شده بود
اون قالب چهارتایی انگاری سنگین شده بود
وقتی می خواس آجرا رو تو کوره جا سازی کنه
حس کرد یکی هولش می ده می خواد با اون بازی کنه
گریه چشاش رو بسته بود آجر و پیش پاش ندید
تو کوره افتاد و یه نور تا آسمون تتق کشید

ستاره رفته آسمون با دود کوره پزخونه
اضافه کاری نداره ، از چش دنیا پنهونه
مادربزرگ! بگیر بخواب ! چه وقت بی قراریه ؟
امشب منتظر نباش ! شاید اضافه کاریه !
آی ! آدما ! گوش نکنین ! قصه ی ما کرکریه !
تو خونه راحت بخوابین! دیوارتون آجریه !

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

دل نوشته های غمگین فقر و نداری ۳

 

مدیر:خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری…

زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟

مدیر: اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!!

زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن!

مدیر: این که شهریه نیست اسمش همیاریه!

 

Unknown

زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارسدولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن!

مدیر: خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر…

زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!

مدیر: خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!

آهای مستخدم،این خانم رو به بیرون راهنمایی کن!!

زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود…

اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد…

روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد :
کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز …
ستاد مبارزه با بیسوادی …
تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود : با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید !؟

زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد:
با ۲۰۰۰۰۱زن خیابانی چه می کنید !؟

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
داستان مردم شهر من

داستان مردم شهر من ، داستان پسرک فال فروشی است که کف خیابان برای یک لقمه نان میگرید!
چهره زیبای دستان خسته یک پدر برای عیدی دخترش !
پینه های دست مادریست برای یک جرعه نفس!
آری داستان ، داستان فقر است.

این چیزها را که میشنوم غصه ام میگیرد. چه کار میشود کرد؟ کمک؟

واقعاً راه حل مشکل فقر در ایران چیست؟

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
داستان فقر سارا

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا …

دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انضباطش باهاش صحبت کنم
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت…
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم…
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم…
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین …
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد…

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

فقر بیداد میکنه
دل نوشته های غمگین فقر و نداری ۳
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد … یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم … آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش … همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت : چی مِخی نِنه ؟ پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت : هَمی ره گُوشت بده نِنه !

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط آشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم ؟ پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه ! قصاب آشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …..اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت : اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟ پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت : سَگ ؟ جوون گفت اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره … سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟ پیرزن گفت : مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره … جوون گفت نژادش چیه مادر ؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم !

جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشتای پیرزن … پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی ؟ جوون گفت چرا ! پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه … بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و آشغال گوشتاش رو برداشت و رفت ! قصابه شروع کرد به وراجی که خوبی به این جماعت نیومده آقا … و از این خزعبلات … و من همینجور مات مونده بودم !!

 

 دل نوشته های غمگین فقر و نداری جدید

yamahdi

اللهم عجل لولیک الفرج

سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان (عج) و شادی روح اموات و پدر تازه درگذشته این حقیر صلوات

نظرات و ارسال نظر